پرنیا جونپرنیا جون، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره
نیمانیما، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

♡♡پرنیا ملکه ی شهر عشق♡♡

پرنیا و قووووووو...

  امروز شنبه ١٣٩١.٤.١٠است همه خونه ی مادر شهناز جمع هستند ومن تصمیم گرفتم که پ پ رم رو بذارم داخل سبد قو و چند تا عکس ازش بگیرم. وای عسیسم دریغ از یه لبخند که بزنی مامانی فدات بشه بالاخره بعداز کلی حرف زدن رضا و مهران وحسین باهات شروع کردی بخندی کیف کردی مادر شهناز هم برات کلی اسفند دود کرد  آخ که چه ناز شده بودی وسط این پرها آدم می خواست درسته قورتت بده جوجوی مامان. حالا هم چندتا از عکسای نازت رو برات می ذارم  عکس پرنیا و پسر عموهاش مهران وحسین وپسر عمه هاش رضا و سینا ...
28 مرداد 1391

واکسن 6 ماهگی...

امروز قرار شد بریم بهداشت و واکسنت رو بزنیم چون عمو مجید قرار بود سه شنبه از مکه بیاد گفتم که دوروز زودتر واکسنت رو بزنم که تا سه شنبه بهتر بشی عسیسم ساعت 10 بود که با بابایی رفتیم دنبال مامان جونی و با هم رفتیم تو بهداشت از امروز قراره که دیگه بهت غذا بدم  اول رفتیم تو اتاقی که قد و وزنت رو بگیره خلاصه بعد از گرفتن قد و وزنت خانمه بهم گفت از امروز باید شروع کنم بهت فرنی بدم و یک هفته بعد حریره بادام و... بعد از اینکه حرفاش تموم شد رفتیم تا واکسنت رو بزنیم الهی فدات بشم اولش آقاهه یکم باهات حرف زد یکم براش خندیدی وقتی واکسنت رو زد آقاهه گفت همین یکم هم که برامون خندید دیگه نمی خنده یکم گریه کردی و چند دقیقه بعد آروم شدی ...
26 مرداد 1391

روز مادر...

1391.2.23   سلام دوستای گلم:   امسال اولین سالیه که خدای مهربون من رو لایق نام مقدس مادر کرده   ویکی از اون فرشته های آسمونیشو به من داده.واقعا به خاطر این لطف ونعمت    بزرگی که به من عطا کرده ازش ممنونم وروز وشب شکر نعمتش را به جا میارم. این روز قشنگ ومقدس رو به مادر گلم و مادر شو هر عزیزم و همچنین همه ی مادر های مهربون دنیا تبریک می گم وبرای همتون آرزوی سلامتی وتندرستی می کنم مادر: خطهای بارداری تو سجده گاه من است و مقدس زیبائی می دهند به تو آنگاه که می فهمم درد کشیده ای برایم 9 ماه صبوری و بردباری کرده ای ...
23 مرداد 1391

بابا مجتبی روزت مبارک...

        کودکی،دخترکی،موقع خواب سخت پا پیچ پدر بود و از او می پرسید: زندگی چیست؟ پدرش از سر بی صبری گفت: زندگی یعنی عشق دخترک باسر پر شوری گفت: عشق را معنی کن پدرش داد جواب: بوسه ی گرم تو بر گونه ی من دخترک خنده برآورد ز شوق گونه های پدرش را بوسید زان سپس گفت: پدر....عشق اگر بوسه بود... بوسه هایم همه تقدیم تو باد بابا مجتبی روزت مبارک دوستت داااااارم. کادوی مامانی:   ...
23 مرداد 1391

آرزوی مامان وبابا در شب آرزوها...

  امشب شب آرزوها لیله الرغائب... پرنیای عزیزم من وبابایی در این شب عزیز آرزوهای زیادی داریم که مهمترین اون اینه که تو دختر ناز ما همیشه خنده روی لبات باشه وهیچ وقت غم و غصه به سراغت نیاد سعادت وسلامت تو آرزوی ماست. ...
9 مرداد 1391

این چند ماه...

این لباس رو مامان جون فاطمه برات از مشهد آورد سال90 مامان جون از جبهه اینم مادر جون مامانی برات از مکه آورد فکر کنم سال90بود اینم عمو مرتضیاز مشهد سال89 این 30 تا هم عمو مرتضی بازم از مشهد سال 90تو هنوز به دنیا نیومده بودی اینم خاله ناهید از مشهد 1391 اینم خاله اقدس از مشهد 1391 اینم عمو مرتضی از مشهد1391 اینم مامان جون فاطمه از مشهد1391 اینم عمو مجید از مکه1391 ا اینم هستی از مشهد1390   چند تاش رو هم هنوز عکس نگرفتم وقتی گرفتم می ذارم ...
3 مرداد 1391

آغون آغون....

چند وقته که روز ها با بابایی و مامانی میشینیم صحبت کردن و دردودل ،من کلی تمرین کردم تا بالاخره تونستم اولین آغون آغون هامو بگم .خدایا چقدر حرف زدن سخته یک کلمه که می خوام بگم اینقدر به خودم می پیچمتا بالاخره به زبون بیاد  تازه بعدش فقط خودم فهمیدم چی گفتم.نمی دونم این مامانی و بابایی این همه نیرو رو از کجا میارن دائم با من حرف می زنند؟ دوست دارم تو بحث هاشون شرکت کنم البته من که یک کلمه آغون می گم اونا یک ساعت قربون و صدقه ام می رن،حالا دارم تمرین می کنم برا مامان وبابا گفتن،یه وقتها به زبونم میان ها ولی نمی دونم چرا دوباره یادم می ره؟ واقعا حرف زدن کار شگفت انگیز وسختیه... اینم عکس های من هنگام سخنرانی. ...
31 تير 1391

ناب ترین احساسها...

    تقدیم به میوه ی دلم پرنیا ... می بوسمت                                    می خندی وقتی که می خندی                         زندگی جاری می شود به چشمانم که خیره می شوی      معصومیت نگاهت مرا تا آسمان می برد گریه که می کنی                        ...
29 تير 1391